تبليغاتX
آویشن


صدسال تنهایی

اه ه ه

سیگاری که نمی کشم و دیگر هیچ...


+ نوشته شده توسط آویشن در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:15 |
اينروزها امتداد خطوط نگاهت را كه مي گيرم
يك رج مانده به دلواپسي هايم رم مي كني..
سالهاست كه نباريده اي تا بلكه اين چشمه ها رقصي تمام كنند

 با سمفونيه حزين مشكها و اشكها
و زمين هي سر كوفت نزند ريشه هاي عقيمم را...
اينروزها"ارديبهشت كه نه اردي جهنم است"!
اين خاك خدا نديده  هم هي نگاهم مي كند
و تلويزيون
باز هم اعلام مي كند:
زاهدان
توفان شن
ملخ...
با طعم كور كوير
زير دندانهايم...مزمزه ي گل و ماسه ...

و اين حشرات كوچنده...ملخ ها!قربانيان نجيب ترس ها و كفشها!
اينروزها!
زاهدان...
توفان شن..
ملخ ها...
.
.
.
تاعون!!!يا طاعون
"زاهدان تا اطلاع ثانوي قرنطينه است"

4اردیبهشت1386 /زاهدان


+ نوشته شده توسط آویشن در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:3 |
من بالغ شده ام...
شبيه خودت مي شوم همان باران شب اخر...
نه خداي ده به امدنم خنديد نه پاشنه ي كفش مادر...
شبيه خودت..خط زدم خودم را در راه راه چشمان خواب گرفته ات...
گرگ باران ديده ي دوبيتي هاي تو شدم...
در بساطي كه جز بر ناله ام نخنديدي...
من بالغ شده ام به 884 قانون نا نوشته...
به سه خط فاصله...
من-
خدا-
هيوا...
من بالغ شده ام...
                                                                  1ارديبهشت1386


+ نوشته شده توسط آویشن در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:46 |
یادعلی
يعقوب يادعلي نويسنده 40 روز است در زندان ياسوج به سر مي برد
بازداشت يک داستان نويس جوان

مهدي يزداني خرم

يعقوب يادعلي نويسنده و داستان سراي نام آشناي ايران چهل روز است که در زندان مرکزي ياسوج به سر مي برد. اين خبر که پنجشنبه گذشته در اختيار اهالي رسانه ها و مطبوعات قرار گرفت در محافل ادبي بازتاب هاي فراواني داشته است. يادعلي در روز 24 اسفندماه سال گذشته با قرار بازداشت موقت به مدت دو ماه به زندان عمومي شهر ياسوج منتقل شده است و تاکنون با وجود تلاش هاي بي وقفه وکيل اش- صالح نيکبخت- و همسرش- اکرم کبيري- تغييري در وضعيت او به وجود نيامده است. يادعلي به اتهام «توهين، افترا و نشر اکاذيب» به واسطه دو کتابش يعني رمان «آداب بي قراري» (1383) و «حالت ها در حياط» (1376) بازداشت شده است. همسر يادعلي در گفت وگو با ايسنا اعلام کرد؛ «چندين بار درخواست وثيقه داديم که موافقت نشد، به دلايلي که مي خواستيم اين موضوع بي سروصدا تمام شود و مشکلي پيش نيايد، مساله را رسانه يي نکرديم و حتي خواستيم با قرار وثيقه در ايام عيد آزاد شود و پرونده را به تهران و استان هاي هم جوار منتقل کنيم، که نشد.»

اکرم کبيري در گفت وگو با اعتماد نيز توضيح داد همسرش بعد از مدتي که براي پاره يي توضيح ها به دادسراي ياسوج رفت و آمد مي کرد در روز 24 اسفند بازداشت شده و به بند عمومي زندان مرکزي ياسوج منتقل شده است. در عين حال عمادالدين باقي رئيس انجمن دفاع از حقوق زندانيان در گفت وگو با اعتماد گفت؛ «ما بلافاصله بعد از بازداشت اين نويسنده اقدام کرديم. اتهام ايشان افترا، توهين و نشر اکاذيب به واسطه بخش هايي از دو کتاب آداب بي قراري و حالت ها در حياط عنوان شده که مستندات آن براي ما اصلاً روشن نيست. در ابتداي امر وکيل قانوني براي ايشان منصوب کرديم که آقاي صالح نيکبخت انتخاب شدند. پس از آن نامه يي را براي آقاي هاشمي شاهرودي فرستاديم که به دست ايشان رسيده است. در ضمن تلاش کرديم اين خبر ابعاد رسانه يي پيدا نکند تا در سکوت و آرامش بتوانيم راهکارهاي مناسبي براي مطلوب تر شدن وضعيت ايشان بيابيم.» عمادالدين باقي با اعلام اينکه بازداشت يادعلي داستان نويس از نظر قانوني هيچ توجيهي ندارد، گفت؛ «اين بازداشت موقت توجيه قانوني ندارد و درباره کتابي است که در بازار موجود است و مي توان در دادگاه به آن پرداخت، در عين حال بعد از مطالعه کتاب ها ديديم که هيچ نکته يي دال بر توهين در آنها ديده نمي شود و در عين حال هنوز و بعد از گذشت چهل روز نفهميديم که قاضي به چه دليلي قرار بازداشت صادر کرده است.»

باقي اضافه کرد شکايت در آغاز توسط يک شخص حقيقي انجام شده که مدعي شده در اين آثار توهين به يک قوميت ايراني ديده مي شود. باقي درخواست هاي اوليه انجمن حمايت از حقوق زندانيان و وکيل اين پرونده را (که اين روزها در سفر به سر مي برد) دو نکته عنوان کرد. او گفت؛ «درخواست داريم که در وهله اول علاوه بر پرونده، خود ايشان هم به حوزه قضايي ديگري منتقل شود زيرا ما به شدت نگران تامين امنيت ايشان هستيم و دوم اينکه قاضي قرار وثيقه صادر کند.» قضيه بازداشت يعقوب يادعلي نويسنده جوان ايراني به اتهام افترا و نشر اکاذيب در باب دو کتابي است که يکي سه سال پيش با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي- آداب بي قراري- به بازار آمده و ديگري يعني مجموعه داستان «حالت ها در حياط» نه سال پيش با مجوز همين وزارتخانه منتشر شده است. يعقوب يادعلي اهل اصفهان است و چند سالي است که در مرکز صدا و سيماي ياسوج مشغول به کار است و به گواهي جوايزش، يکي از بهترين کارگردانان اين مرکز به شمار مي رود. او در مقام نويسنده نيز جزء نويسندگان مطرح نسل جديد داستان نويسي ايران بوده و به خاطر دو کتابش يعني «احتمال پرسه و شوخي» و «آداب بي قراري» جوايزي را از آن خود کرده که از آنها مي توان به جايزه بهترين مجموعه داستان از سوي کتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعات و جوايز بنياد هوشنگ گلشيري و جايزه ادبي يلدا اشاره کرد. لازم به ذکر است که يادعلي نويسنده يي کم حاشيه و دور از محافل ادبي و سياسي بوده و در کارنامه او به هيچ عنوان فعاليت هاي سياسي و موسوم به روشنفکري ديده نمي شود. يادعلي در عين حال در هيچ حزب و جمع سياسي عضويت نداشته و در تمام اين سال ها تنها به واسطه آثار ادبي اش شهرت پيدا کرده است. او تاکنون سه کتاب منتشر کرده است که به ترتيب «حالت ها در حياط» نشر آسا، «احتمال پرسه و شوخي» نشر نيم نگاه و «آداب بي قراري» نشر نيلوفر نام دارند. لازم به ذکر است برخي آثار او چندبار هم تجديدچاپ شده اند.

در عين حال دستگيري يعقوب يادعلي به خاطر داستان هايش ابعاد ديگري نيز پيدا کرده است و به گفته برخي رسانه ها و نزديکان نويسنده، چندي از مقام هاي محلي نيز اصرار بر پيگيري و مجازات اين نويسنده کم حاشيه دارند. اخبار ديگر نيز حکايت از تلاش هاي اشخاص و برخي انجمن هاي وابسته به ادبيات براي انتقال يادعلي از زندان ياسوج به شهري ديگر دارند. عمده اين تلاش ها در راستاي انتقال اين نويسنده به تهران براي تامين امنيت جسمي و رواني اش است. به گفته نيکبخت وکيل يادعلي قرار بازداشت موقت نهايتاً يک ماه است مگر در موارد خاص که شامل اين پرونده نمي شود. در عين حال بايد متذکر شد که بازداشت يعقوب يادعلي و حضور چهل روزه اش در زندان به درخواست وکيل و خانواده اش در سکوت برگزار شد، اما به دليل عوض نشدن شرايط اين نويسنده اين خبر ابعاد رسانه يي پيدا کرده است.


+ نوشته شده توسط آویشن در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:42 |
من...
love sucks
+ نوشته شده توسط آویشن در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 16:38 |
چه بی شباهتی تو به من!
        

شب
صداي پاي هيچ
لِرد نشين هزار لحظهء ماندگار، دوران کودکی ام
کودک بازيگوشي که همیشه دلش مي خواست، تفاوت بوي گل نرگس را از یاس بداند
کودکی که دوست داشت دنبال پروانه ها بدود و مدتها به يک گل خودرو، ميان علفها خيره بماند
اما خوب فرصت لذت بردن از اینها را فقط در دیدن کارتونها بدست آورد
كودكی که عاشق نگاه کردن ميان مردمک هاي چشم بچه گربه اش بود
کودکی که به جرم ترسیدن از کارتون، خونهء مادر بزرگه همیشه بچه های فامیل او را مسخره میکردند
كودكی که گنجشک هاي مرده اش را، با بغضي زود گذر در پاي گلدانهاي حیاط خاک میکرد
عجب زود گذشت
دستی در موهایم میکشم و به خود میگویم
بی ترديد زمانی هست که جايی، نقطه ای منتظر پايانی مانده است
ديگر قرار ندارم
حس كشندهء بودن و نبودن‚هم زمان
هر روز چکه چکه بی تاب تر می شوم و منتظر تر
به هنگامی و جايی که نقطه ای دارد در انتظار گذاشته شدن بر پايانی
میدانید، بی خورشيد که باشی از آدميان هم تنها تری
سايه نداری
خورشيدت را که بيابی، ديگر گريزی نيست.نجات يافته ای
حکايت بارانی بی قرار است، اين گونه که دوستش می دارم
چيزی لايق پرستش
چيزی لايق ايمان آوردن و مؤمن بودن و مؤمن ماندن
با وجودش، حس می کنم زندگی با همهء تلخی هایش ارزش زندگی کردن را داشته
دخترکی که انگار از عرش کِبریا برای ما خلعتی آورده اند
فرشتگان، برَش حَسد میکنند
و لبخند به لب ما می آید
اکنون با وجودش کمی دورتر می ایستم و بزرگوارانه تر خود را نگاه میکنم
حال، بر یُمن این اتفاق، زير گنبد نيلين آسمان
دستی بلند میکنم
رقصی تمام میکنم


+ نوشته شده توسط آویشن در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 15:43 |
رو به خدا..

+ نوشته شده توسط آویشن در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 17:50 |
آویشن
 

آویشن!


+ نوشته شده توسط آویشن در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 16:44 |
نمی دونم !
هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد 

 از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد

 مثلا خواستم اين بار موقر باشم

 وبه جاي تو بگويم«شما» بدتر شد

 اين متانت به دل سنگ تو تاثير نکرد

 بلکه بر عکس فقط رابطه ها بدتر شد

 آسمان وقت قرار من و تو ابري بود

 تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

 چاره دارو ودوا نيست که حال بد من

 بي تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

 روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت

 آمدم پاک کنم عشق تورا بدتر شد


+ نوشته شده توسط آویشن در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 15:23 |
هذیانهایم...
نگی واسم پدری کردی ها..

دیگه نمی خوام ببینمت..

دیشب تو تنهاییام...و تو اون اتاقی که جز دود سیگار ..و جز خاطرات نبودنت هیشکی نبود..

به من بگو ...با کدوم جسارت ؟

بابا...

می خوام برم گم شم...


+ نوشته شده توسط آویشن در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 14:38 |
روزایی که بی تو میگذره...

امشب می خوام به یاد تو یه فال حافظ بگیرم....


+ نوشته شده توسط آویشن در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 11:2 |
عاشقان عیدتان مبارک
 

 

عیدتون مبارک....


+ نوشته شده توسط آویشن در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 16:3 |
بازم...
 شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : ديگر تمام شد.ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ

 


+ نوشته شده توسط آویشن در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 15:38 |
بردیا گفته...
ماهاتما گاندي ميگويد: هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاك ميسازد:1-سياست بدون شرف 2- لذت بدون وجدان 3- پول بدون كار 4-شناخت بدون ارزشها 5- تجارت بدون اخلاق 6- دانش بدون انسانيت 7- عبادت بدون فداكاري

..................................................................................................................................

 

ما برای حفظ استقلال و اقامه عدل در کره زمین باید یاد بگیریم که چگونه در یک مبارزه دائم زندگی کنیم.


+ نوشته شده توسط آویشن در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 15:38 |
اولین ها...
پس آیا کسی که

 خداسینه اش را برای پذیرش اسلام گشاده

و در نتیجه برخورداراز نوری از جانب پروردگارش می باشد

پس وای بر آنان که از سخت دلی یاد خدا نمی کنند

"اینانند که در گمراهی اشکارند".

                                                                   (زمر:۲۲)


+ نوشته شده توسط آویشن در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 14:51 |
هذیان هایم را می فروشم
یکی از اون روزایی که فکر کنم خدا هم از دنده ی چپ پا شده...

نمی دونم کی بالغ میشین جماعت...

تو سایت دانشگاه نشستم..

بگذریم که واسه خاطر نشستن نزدیک بود ...

سلام دایی...

اینم عکسی که...


+ نوشته شده توسط آویشن در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 12:41 |
دلم گرفته آسمون

 نمی تونم گریه کنم

شکنجه می شم از خودم

نمی تونم شکوه کنم!...

دسته خودم بود همه چیو ول می کردمو می رفتم...

از این فضا خسته شدم...

مگه نه اینکه خودم باید رو محیطم تاثیر بزارم...!؟

بابا اینا همش کشکه..

اعتبارت که تموم شه ...یعنی اینکه...

....

...فاطی قاطی


+ نوشته شده توسط آویشن در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 14:17 |
بارون...من ...پولکی

«اگه هنوز به یادم میفته از بارون....»

[سکوت، سیگاری که...] نمی کشم! ممنون!

به خانه برگشتم مثل نامه ی آخر

که اسم خیس فرستنده می چکید از « نون »

-  توشاعری مثلا؟!... که نمی توانم بی...

-  تو عاشقی؟! که سرم درد کرده از مجنون

[ به شیشه می زند انگشت های نا مرئیش

نگاه می کند این قصّه را از آن بیرون]

فقط برای خودم قبر کوچکی هستم

که چشم های تو را سعی / می کنم مدفون

به من نگاه بکن! مرد گنده میترسی؟!!

از اینکه مرده ببینی مرا... و یا از خون؟!!

به هم بزن همه ی خاطرات تلخم را

به زور هم شده چیزی بخور از این معجون

به هم بزن گره روسری ِ خیسی را

که بسته است مرا به تبسّمی محزون

به هم بزن دو بدن را، بدون بارانی

که سال هاست قدم مي زنند در «اکنون»

 

آخرين برگ سفرنامه ي باران اين است؛ كه زمين چركـين است...



+ نوشته شده توسط آویشن در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 11:13 |
بازم...
چند روز که خودموبه خواب زدم شاید بیای به خوابم...

پولکیه من!

می دونی چقد دوست دارم...

قد تمام نداشته هام..

متاسفم که ...

دیگه حتی حافظ هم با هام قهر کرده... 

یه جوری می خوام تو ذهنم بمیری اما زمینو زمان

طرف تو رو گرفتن...

تحمل نگاتو ندارم می ترسم!!!!

"قلبم را با قلبتان میزان می کنم"

 

....

 

 


+ نوشته شده توسط آویشن در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 11:8 |
برای پولکی

آخرین‌بار
        که صدایم زدی
               خود را به خواب زدم.

بیدار که شدم
               نبودی.
روزها
        خبری از تو نداشتم.

حالا
        هربار که خوابم
               صدایم می‌زنی.
حالا
        هربار بیدار می‌شوم،
               از ترس ِ این
                      که خود را به خواب زده باشم

+ نوشته شده توسط آویشن در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 16:36 |
بیکرانه

بيكرانه

در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
 


+ نوشته شده توسط آویشن در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 15:50 |
دیروز...امروز
دیروز خیلی حالم بد بود...

یه حس برزخی...

بازم یکی پیدا شده واسه آزار من..

.......................................

این شعر هم برای پولکی که به اندازه تمام خودم دوسش دارم:

چشمان من

شب در چشمان من است
به سياهي چشم هايم نگاه كن
روز در چشمان من است
به سفيدي چشم هايم نگاه كن
شب و روز در چشمان من است
به چشم هاي من نگاه كن
پلك اگر فرو بندم

جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت .

 

...............شعری از آویشن زندگی ام بود...پناهی
+ نوشته شده توسط آویشن در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 10:41 |
شعر من...
شالی به کمر می بندم تا پنهان کنم

خاطراتی را که از جنونم آبستنم.

...................................................

از همهمه قرن کود و پهن

پرت می شوم  به آستانه قرن تلخ..

وسوسه می شوم بار دیگر خودم را

 از سقف چشمانتان بیاویزم....

....................................................

عاشق شدم ...اگر بگذارید شما...

آدمها !

یک بار دیگر بکارت سبز درخت را!

.....................................................

فکر کنم ...هیچ!

اینا دستنوشته های یه روز تلخ بودن


+ نوشته شده توسط آویشن در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 12:28 |
پرواز
... To be a king
 

A king isn't borned ,

 It's made , by steel , by suffering .

 A king must know how to hurt those he loves .

 Hate is cruel .

 No men nor women have been too powerful or too beautiful

without disaster.

 At last , you laugh when you rise too high .

 
 
پرواز می کنم ...

 

چون سوخت پیکرم ،

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست ،

آنگاه باز از دل خاکستر ،

بار دگر تولد من ،

آغاز می شود .

و من دوباره زندگیم را ،

آغاز می کنم .

پر باز می کنم .

                        پرواز می کنم .

 


+ نوشته شده توسط آویشن در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 10:45 |
قاصدک
قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّاري - باري،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند.



+ نوشته شده توسط آویشن در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 10:42 |
و آخرین شعری که گفتم...
این روزها

 که پری کوچک های غمگین

سر از آب بالا نیاورده صید می شوند

تور شما هم حکایت خودش را دارد...

به خدا ! 

آنقدر لیز خورده ام از حصار دستهای شما

و افتاده ام توی همین دریاچه ی کوچک خانگی مان...

علی کوچیکه هم

 برای مرواریدهای گردان اویزم تره خورد نمی کند!

انقدر لاس زده ام با جلبکهای ته این حوض

 که مثل قورباغه های هزار ساله

دچار دگر دیسی شده ام...

این روزها که پری کوچک های غمگین..............


+ نوشته شده توسط آویشن در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 12:20 |
تهوع
حالا که مرا به بيرون پرتاب کرده اي يادت باشد
دوستت دارمت را آن ته نگه داري براي نفرات بعدي لازمت ميشود
تمام روز چشمانم مي سوخت کسي بدجوري بالايم آورده بود



+ نوشته شده توسط آویشن در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 12:19 |
از pani123.blogfa.com...
یا همون صد سال تنهاییه خودم ...که متاسفانه ترور انقلابی شد اونم توسط خودم...

آویشن یه فرصته ....

هر مطلبی که فکر کنم ارز پانی برام مونده منتقلش می کنم همین جا..

یا حق


+ نوشته شده توسط آویشن در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 12:17 |
برزخ
"برزخ میان منو تو بند رختیست که هر روز صبح صدای پای گنجشکی خواب از سرش می پراند..."

 

این از اولین حرفایی بود که من جسارت گفتنشو پیدا کردم...

 


+ نوشته شده توسط آویشن در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 12:13 |
حنجره ام تاول زده است،
حنجره ام تاول زده است،

از انبوه فریاد های فرو خورده در شب رسوایی عشق.

از شب دار زدن های پیاپی تا صبح.

حنجره ام آبستن فریادی بود

که به اقرار زمین در کلیسای پر هیاهوی زمان می غرید.

فریاد من از آتشکده های ویران شده،

که خاکستر آتشدانهاشان

می گذشت از افق دید چراغی، که تا بیداری ما جاری بود.

حال با فریادی سقط شده در گلو

می رسم تا به اقاقی، تا به یک زخم نمک سود شده،

که نشان از طغیان کلمه در دل داشت.

من به نجوای دل باغچه،

که با ریشه من هم سنگ است،

آگاهم.

و به پیغام رسولی از تواتر و توالی،

که از این روشنی خیره کننده می آید،

که مدام بر سر ما می بارد،

مومن گشته ام.

طنابم را با رشته های باران بافته ام

به دنبالم بیا

تا مرز رابطه تنها یک نفس عمیق فاصله داریم.


+ نوشته شده توسط آویشن در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 12:7 |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 avishan123.Blogfa.Com