تبليغاتX
آویشن


صدسال تنهایی

بارون...من ...پولکی

«اگه هنوز به یادم میفته از بارون....»

[سکوت، سیگاری که...] نمی کشم! ممنون!

به خانه برگشتم مثل نامه ی آخر

که اسم خیس فرستنده می چکید از « نون »

-  توشاعری مثلا؟!... که نمی توانم بی...

-  تو عاشقی؟! که سرم درد کرده از مجنون

[ به شیشه می زند انگشت های نا مرئیش

نگاه می کند این قصّه را از آن بیرون]

فقط برای خودم قبر کوچکی هستم

که چشم های تو را سعی / می کنم مدفون

به من نگاه بکن! مرد گنده میترسی؟!!

از اینکه مرده ببینی مرا... و یا از خون؟!!

به هم بزن همه ی خاطرات تلخم را

به زور هم شده چیزی بخور از این معجون

به هم بزن گره روسری ِ خیسی را

که بسته است مرا به تبسّمی محزون

به هم بزن دو بدن را، بدون بارانی

که سال هاست قدم مي زنند در «اکنون»

 

آخرين برگ سفرنامه ي باران اين است؛ كه زمين چركـين است...



+ نوشته شده توسط آویشن در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 11:13 |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 avishan123.Blogfa.Com