شب
صداي پاي هيچ
لِرد نشين هزار لحظهء ماندگار، دوران کودکی ام
کودک بازيگوشي که همیشه دلش مي خواست، تفاوت بوي گل نرگس را از یاس بداند
کودکی که دوست داشت دنبال پروانه ها بدود و مدتها به يک گل خودرو، ميان علفها خيره بماند
اما خوب فرصت لذت بردن از اینها را فقط در دیدن کارتونها بدست آورد
كودكی که عاشق نگاه کردن ميان مردمک هاي چشم بچه گربه اش بود
کودکی که به جرم ترسیدن از کارتون، خونهء مادر بزرگه همیشه بچه های فامیل او را مسخره میکردند
كودكی که گنجشک هاي مرده اش را، با بغضي زود گذر در پاي گلدانهاي حیاط خاک میکرد
عجب زود گذشت
دستی در موهایم میکشم و به خود میگویم
بی ترديد زمانی هست که جايی، نقطه ای منتظر پايانی مانده است
ديگر قرار ندارم
حس كشندهء بودن و نبودن‚هم زمان
هر روز چکه چکه بی تاب تر می شوم و منتظر تر
به هنگامی و جايی که نقطه ای دارد در انتظار گذاشته شدن بر پايانی
میدانید، بی خورشيد که باشی از آدميان هم تنها تری
سايه نداری
خورشيدت را که بيابی، ديگر گريزی نيست.نجات يافته ای
حکايت بارانی بی قرار است، اين گونه که دوستش می دارم
چيزی لايق پرستش
چيزی لايق ايمان آوردن و مؤمن بودن و مؤمن ماندن
با وجودش، حس می کنم زندگی با همهء تلخی هایش ارزش زندگی کردن را داشته
دخترکی که انگار از عرش کِبریا برای ما خلعتی آورده اند
فرشتگان، برَش حَسد میکنند
و لبخند به لب ما می آید
اکنون با وجودش کمی دورتر می ایستم و بزرگوارانه تر خود را نگاه میکنم
حال، بر یُمن این اتفاق، زير گنبد نيلين آسمان
دستی بلند میکنم
رقصی تمام میکنم