از انبوه فریاد های فرو خورده در شب رسوایی عشق.
از شب دار زدن های پیاپی تا صبح.
حنجره ام آبستن فریادی بود
که به اقرار زمین در کلیسای پر هیاهوی زمان می غرید.
فریاد من از آتشکده های ویران شده،
که خاکستر آتشدانهاشان
می گذشت از افق دید چراغی، که تا بیداری ما جاری بود.
حال با فریادی سقط شده در گلو
می رسم تا به اقاقی، تا به یک زخم نمک سود شده،
که نشان از طغیان کلمه در دل داشت.
من به نجوای دل باغچه،
که با ریشه من هم سنگ است،
آگاهم.
و به پیغام رسولی از تواتر و توالی،
که از این روشنی خیره کننده می آید،
که مدام بر سر ما می بارد،
مومن گشته ام.
طنابم را با رشته های باران بافته ام
به دنبالم بیا
تا مرز رابطه تنها یک نفس عمیق فاصله داریم.